تبليغاتX
بال
یر بال های یک هجرت

 

مقاله ی جدید مرا اینجا بخوانید.

نوشته شده توسط بال در ساعت 2:52 | لینک  | 

 

به جند دلیل این خانه ی جدید را کماکان به خانه ی پدری ترجیح می دهم:

 ۱- نژادپرستی در کانادا وجود دارد. ار خود اما می پرسم: در ایران چه؟ ما که از نژاد پرست ترین ها و مذهب پرست ترین ها و زبان پرست ترن هاییم. ما که از بیگانه نفرتی به خود زنی هم رسیده ایم. ترک ها که خرند برایمان، رشتی ها خراب، جنوبی ها لاف مفت و ... . ما اعجاب آور ترین خود زنان تاریخ ایم. پسر شاه مان در غربت گلوله در حلقش خالی می کند. دختر رئیس جمهورمان در کوچه و خیابان به دشنام اول و آخر کشیده می شود. مجاهدمان در عراق سلاخی می شود. دانشجوی مان به مهمانی اوین و شیشه ی نوشابه خرکش می شود. بسیجی مفلوک بی سوادمان با ملیجک های رسانه ای به گه کشیده می شود. شهیدثالث مان در فرنگ روانی می شود. معروفیمان مجنون. ابراهیم گلستان مان الکن. شانس من برای زیستن یک زندگی انسانی، در کانادا صدها برابر بیشتر است از بودن در این بازی مخوف.

۲- در کانادا هم مثل ایران هم فساد اقصادی هست، هم رانت خواری، هم آشنا بازی، هم آقازاده بازی و هم اشکالات دموکراتیک. کانادا اما در مقایسه با ایران از پر نفوذترین و ثروتمندترین کشورهای دنیاست. این یعنی زندگی در ایران مثل زندگی در یک خانواده با پدری فاسد و بی پول است (با یک حکم تخلیه که موعدش هر لحضه نزدیک می شود)و زندگی در کانادا سر کردن با پدری به همان اندازه فاسد اما پر پول و پر نفوذ. من ترجیح می دهم پسر ناراضی و ناخلف دوی باشم تا اولی.

۳- اگر که در کانادا راه خود را بروید. تجارت خود را بکنید. خلاق باشید و خریدار داشته باشید، تمام درها به روی شما باز است و راه های رسیدن شفاف. ورود به سیستم های موجود مطمئنن دشوار است اما شروع سیستم خودتان آسان. بشتر که فکر می کنم نظرم را شاید در مورد سیستم های موجود هم تعدیل بکنم. فکر می کنم با سیستم های موجود، من هیچ وقت نمی توانستم وارد دانشگاه تهران بشوم اما دانشگاه تورانتو به من خوش آمد گفت. جمله ام را عوض می کنم. راه ها این جا پیچیده است اما آسفالت. و دروغ می گویم اگر اعتراف نکنم که هنوز خواب آن راه های خاکی را می بینم. گر چه با تعرق و هراس.

  

نوشته شده توسط بال در ساعت 21:51 | لینک  | 

 

بگذارید از همین ابتدا خیالتان را راحت کنم. بله. در کانادا نژادپرستی وجود دارد و به وفور. نظریاتی هم چون "وضع ما بهتر از بقیه ی اقلیت هاست" از زمره ی همان نظریات معمول خود بزرگ بینانه ی ایرانی ست. ما به اندازه ی کافی سیاه هستیم که مورد هجوم نژادپرستانه قرار بگیریم. به اندازه ی کافی مسلمان هستیم (از نگاه کانادایی بخوانید تروریست). و سیاستمداران بدگوشتمان به اندازه ی کافی در بوق و کرنایه ی رسانه های غربی هستند که در موضع ضعف نژادی باشیم.

نژادپرستی در کانادا در جهار لایه حضور دارد. 

لایه ی اول مافیای مدیریتی سفید کانادایی ست. یک حلقه ی سفید که تمام تصمیم ها را می گیرد و همه چیز را کنترل می کند (و طبیعتن سهم بزرگی از ثروت عظیم کانادا را در جیب می گذارد. ورود به این حلقه عملن غیر ممکن است. این یک محدوده ی امنیتی غیر قابل نفوذ و در بسیاری از موارد غیر محسوس است. استاد دانشگاه رنگین پوست هست اما مدیران و تصمیم گیران سیستم های دانشگاهی همگی سفیدند. پزشک سیاه هست اما مدیران سیستم پزشکی سفیدند. احتمال به قدرت  رسیدن یک نخست وزیر سیاه در کانادا در آینده ی نزدیک، آن گونه که در آمریکا اتفاق افتاد، تقریبن صفر است. تا آن جا که من می بینم ورود به این حلقه حتی برای نسل دوم مهاجران هم غیر ممکن است.

لایه ی دوم، نژاد پرستی سیستماتیک در بیزینس های کانادایی ست. یک کانادایی با هوش  معمولی  و توانایی های بسیار معمولی می تواند تمام عمر با یک شغل مناسب بدون دردسر زندگی کند. هیج نوع رقابت منصفانه ای وجود ندارد (مگر این که به صورت وحشتناکی از رقبای کانادایی خود بهتر باشید، که بعضی هستند). رزومه هایی که با اسم های نا آشنا می آیند جدی گرفته نمی شوند. این لایه نژادپرستانه ورود شما را به شغل سابقتان بسیار کند می کند. طبیعی ست که هر چه طبیعت شغلتان نزدیکتر باشد به حلقه های تاثیرگذار اجتماعی کار دشوار تر می شود. اگر معلم زبان باشید یا آرایشگر یا مهندس، می توان کاری کرد. اما اگر پزشکید یا وکیل یا استاد دانشگاه، خود را برای یک کاغذبازی چندساله ی کافکایی آماده کنید. نسل دوم در صورت داشتن توانایی با این نوع نژادپرستی مشکل چندانی نخواهند داشت.

لایه ی سوم ابراز آشکار نفرت و تحقیر نژادی ست. این معمولن توسط سفیدهای بی سواد و سطح پایین اتفاق می افتد. تعداد سفیدهای بی ادب و بی سواد هم اصلن کم نیست. کانادایی ها اصولن از یک سابقه ی کارگری و روزمزدی می آیند. مهاجران را عمومن از کانادایی ها باهوش تر و اصیل تر دیده ام. و با معیارهای اخلاقی بالاتر. این نوع حمله های نژادپرستانه خوشبختانه کم اهمیت ترین هستند. و هر روز هم اتفاق نمی افتد (مخصوصن با وجود تعداد قابل توجه سفیدهایی که بسیار مهربانند و باز). اما اگر اتفاق بیافتد بدجور اعصاب می زند. نسل دومی ها هم از این در امان نیستند به خاطر خصوصیات فیزیکی که از شما به ارث می برند. خصوصیات رنگین پوستان. 

لایه ی چهارم از همه مسموم تر است. این نوع نژاد پرستی، بی اعتمادی و حتی نفرتی ست که که در سکوت کر کننده بین شما و سفیدان "می تواند" وجود داشته باشد. سفید ها ممکن است به شما لبخند بزنند یا با شما جوک بگویند اما بحث ها ی اصلی هیچ گاه مطرح نمی شوند (ضعف زبان این را چند صد برابر پیچیده می کند). می گویم "می تواند" نمی گویم وجود "دارد". چون هیچ وقت نمی فهمیم. و همین که هیچ وقت نمی فهمیم دردناکش می کند چه باشد چه نباشد. نسل دوم معمولن از این فرار می کنند چون با بچه سفیدها بزرگ می شوند. اما نسل اول در کنار مهاجرین دیگر بیشتر سامان می گیرند. 

اکنون سئوال این است که با تمام این آیا باید که مهاجرت می کردم؟ جواب من حتمن یک "بله" است. چرا؟ در پست بعد می گویم.

   

       

نوشته شده توسط بال در ساعت 1:10 | لینک  | 

 

غیبتم طولانی شد این بار. شدید مشغول کارم. بار تدریس زبانم بیشتر شده است و احتمالن کار کتاب فروشی را تا یکی دو ماه دیگر تعطیل می کنم که کاملن به زبان بچسبم. خورده کاری های مهاجرتی کم کم کمتر می شود (گرچه از سر بی وقتی هنوز برای گواهی نامه اقدام نکرده ام). کم کم جا می افتیم. سرما هم که ول کن نیست. جان های آخرش باید باشد اما. کانادا در صورت داشتن یک پایگاه معمولی مالی شاید یکی از بهترین جاهای زندگی در دنیا باشد. پایگاهی که به دست آوردنش خیلی هم سخت نیست. از طرف دیگر اما لایه ی پنهان مافیایی در کانادا وجود دارد که پرواز را بسیار سخت می کنند. یکی از همکاران کانادایی ام در موسسه ای که درس می دهم می گفت مردم به دنبال رویاهایشان به کانادا می آیند. من گفتم "کانادا را با آمریکا اشتباه گرفته ای. مردم برای یک زندگی آرام و بی هیاهو با کانادا می آیند". اصولن کانادا را جامعه ای بسیار بسته اما مطبوع می بینم. آرامشش را دوست دارم اما بعضی مواقع دچار خفقان می شوم. کوچک ترین نظری که می دهی همه با حیرت نگاه می کنند. قانونن آزادی بیان هست اما عملن بیانی نیست. دغدغه ها بسیار سطحی و پیش پا افتاده است. کانادایی ها که آن قدر محافظه کار و بی نمکند که ترجیح می دهند سکوت کنند و لبخند الکی بزنند. مهاجرین هم که درگیر بقا هستند. بحث زیادی را نمی بینم. حتی در حد مطبوعات. همه چی فرمایشی و معلوم است. به دوستی کانادایی می گفتم این جا برای این که روزی موفق در ارتباط زبانی با دیگران داشته باشی فقط کافی ست به هر که هر چه می گوید بگویی awesome و دیگر همه چیز حل است. این محافظه کاری متفرعنانه را دوست ندارم اما باید اعتراف کنم که مافیای سفید مرکزیشان بسیار خوب عمل کرده است و همه را به نحوی راضی نگاه می دارد. از جمله خود من. 

اما یک خبر مهم. دانشگاه تورانتو به من پذیرش داد. خوشحالم اما تصمیم گیری برایم دشوار شده است. دانشگاه تورانتو برایم بسیار وسوسه انگیز است. دیپارتمان آموزش این دانشگاه شاید حتی در دنیا بهترین باشد. وبا اتمام این فوق، دکترای آموزش دور از دسترس نخواهد بود (که از اهداف اولیه ی آمدنم بود).  اما از طرفی در تدریس زبان دارم کم کم جا می افتم. و فکر یک بیزینیس هم هستم در خطوط ترجمه و نگارش و امثالهم. هی چرتکه می اندازم. 

پیغامی که خبر دانشگاه را به من می داد می گفت که statement of purpose ام بالاخص خیلی تاثیر گذار بوده. باز هم نثرم نجاتم داد. گفتم برای الهام برای دوستانی که دنبال پذیرشند اینجا لینک بدهم. 

    

نوشته شده توسط بال در ساعت 9:31 | لینک  | 

 

مقاله ام را این جا بخوانید: 

همه چی آرومه

 

 

نوشته شده توسط بال در ساعت 4:52 | لینک  | 

 

میدونی چه جوریه؟ درس وسط جوک و تدریس و شال گردن و آب جو و تو مترو و وسط برف و تو کتاب و تو چش آدمایی که با لبخند باهات حرف میزنن، موقعی که اصلن قرار نیست، یهو دلت می ریزه پایین. دلتنگی داغونت می کنه. فیلت هوس چیزای تخماتیکی رو می کنه که از خودت لجت می گیره. فلان دم پایی. کیک شوکولاتی بی بی. یه استکان الکل طبی و دلستر با داداشت. حموم عمومی دوران سربازی تو بروجرد. فلان تلفن عمومی تو گیشا.  

یا آدمای عجیب و غریب. بقال سر کوچه. کفشدار استخر اریکه. تن ضایع صدای همسایه ی روبه رویی که نمیزاش بخوابم.

یا جاهایی که صد سال بود نمی رفتم. سینما عصر جدید. رستوران سینمای آزادی قبل از سوختن که دیگه اصلن وجود نداره. اتاق بابابزرگی که خودش بیس ساله مرده.

دلت یهو می ریزه پایین. قضیه جدیه ها شوخی نمی کنم. بی همه چیز مث یه بند نافه که کنده نمیشه، یه بی ناموسی هم از تهرون هی میکشدش. هی میکشدش. هی میکشدش. هی میکشدش.

ایرونی هایی رو دیدم که قات زدن بد از دست این بند ناف. هنوز که هنوزه با همون صداها و بو ها و رنگ ها زندگی می کنن و روز به روز دیوونه تر می شن. خوردن و دزدیدن و ریدن به اون مملکت و همه رو آواره کردن. حالام شدن کانادایی. کانادایی افسرده ی قاط. باید موظب این بند ناف بود که حلقه ی دارت می تونه بشه تو غربت.

من راه و رسم خودم رو دارم. چلو کباب نمی خورم. از مغازه های ایرونی عزیز هم تل نمی خرم. یه خورده یو تیوب درمانی می کنم. "دونده" ی نادری رو می بینم. یه کم فرهاد. فروغی. "اختلاف" هیچکس. "وطن پرنده ی پر در خون" داریوش. یه کم "روایت فتح". بعد دست از ننه من غریبم بازی بر می دارم و تجربه درمانی می کنم. تجربه ی این دنیای جدید رنگارنگ. یادم می افته که یه چند سال دیگه دو تا بقچه ی خاطره دارم. از همین الان دلم برای "یانگ و اگلینتون" تنگ می شه. شهر داره کم کم می ره زیر پوستم. شهری که بد دوسش دارم.  

   

نوشته شده توسط بال در ساعت 6:39 | لینک  | 

 

یک) ساعت ۸ صبح شیرجه را می زنم. کرال. کرال. کرال. موقع نفس گیری، از لابلای بخار عینک شنا، از دیوارهای شیشه ای استخر می بینم عابرانند که از میان برف کلاه به سر، سر کار می روند. احساس می کنم در میان تمام برف شمال قاره شنا می کنم. 

دو) در کتاب فروشی از کنار کتاب هایی که سال های سال حسرت خواندنش را داشتم می گذرم. به چند فوکو دست می کشم. در میان قفسه های رمان گم می شود. این یک بازی مرعوب کننده است. ناگهان تمام کتاب های دنیا دم دستم است.

سه) پسرم مدرسه است. با خانومم غذای مکزیکی میخوریم.

چهار) به کتابخانه ی محل می رویم. با خنده. مثل یک جفت آزاد. با دو بدن. برف زیر پایمان ذوب می شود.

پنج) در کتابخانه با یک گروه سی تا چهل نفره، روز شاعر اسکاتلندی "رابرت برنز" را جشن می گیریم. شعر می خوانیم. آواز می خوانیم. ادای لهجه ی اسکاتلندی را در می آوریم. می خندیم.

شش) پسرم را بر میداریم. یک شراب می خریم. پنج دقیقه ای به خانه می رسیم.

هفت) ساعت پنج. در یک قهوه فروشی نشسته ام. یک ساعت تا کلاسم وقت دارم. یک رمان قرضی می خوانم. تابستان. نوشته برنده ی نوبل آفریقای جنوبی "کوئیتزی". گم می شوم در رمان.

هشت) انگلیسی درس می دهم. همان منی که همیشه بوده ام.

نه) شراب. غذای خانه. 

اکنون) فردای آن روز. مجله ی NOW را بالا پایین می کنم. انقدر اتفاق در این شهر در جریان است که نمی دانم کدام را انتخاب کنم. امشب قرار است ولگردی کنم. به خانمم می گویم:"درایران انتخاب راحت بود. هر ده سال یک بار استاد پشمکیان یک کنسرت می داد ما هم باید می رفتیم."

گویی صدها سال است که روز من این چنین روزی ست. چه زود عادت می کنیم.  

  

نوشته شده توسط بال در ساعت 4:9 | لینک  | 

 

زمستان کانادا را دوست دارم. و این هوای منجمد را با چه لذتی در ریه هایم سرازیر می کنم. گم شده ام در طبیعت کانادا که مثل یک روح عظیم و یخی و ساکت تمام سلول هایم را احاطه می کند. قدم ها یم را با اعتماد به نفس بیشتری روی آسفالت تورانتو می کوبم. ریتم راه رفتن مردم این دیار را فراگرفته ام. خودم را راحت تر بر دنیا تحمیل می کنم. تسلطم بر عضلات صورتم را دوباره به دست آورده ام. سرعت حمله ام به مغلطه های یک بحث را مجددن به دست آورده ام. نقاط ضعف کانادایی ها را کم کمک رمز گشایی می کنم. محو نیستم دیگر. شک زده. گم. رقص پا می کنم. فاصله می گیرم. نزدیک می شوم. اندازه می گیرم. جاهای فرود ضربه را بررسی می کنم. اسکلت یک آینده از گور مهاجرت من برخواسته است. شبحی شکل گرفته ست. سر انجام را نمی دانم. چیزی اما جاری شده است. چیزی از قی و خون. چیزی از زندگی. در اولین هفته های مهاجرت من نشسته بودم در مقابل یک اسب غول آسای مرده. آشفته نشسته بودم. اسب مهاجرت به جان آمده است. زود است برای سواری گرفتن. وحشی ست. غران دورم می چرخد. اکنون گویی اما طنابش را در دست دارم. در دستی مجروح. اما حس می کنم. دستم را دوباره حس می کنم. پوستش را. عضلات و غضروف هایش را. تاندون ها. و طناب منتهی به اسب را که خیس از خون دستم است. مهار اگر بکنم این اسب برفی را چه سواری ها که نمی گیرم. تمام شیهه هایت را بکش من برای این قمار آماده ام.  

   

نوشته شده توسط بال در ساعت 7:17 | لینک  | 

 

یکی از اولین دوستان کانادایی من در تورانتو، یک موزیسین بسیار با هوش کانادایی بود. جوانی به شدت درگیر فرهنگ های گرم تر به ویژه برزیل. آشنایی ما هم از این بابت شروع شد که او علاقه مند به جمع آوری اطلاعات در مورد موسیقی ایرانی بود. پوستری را که می بینید در مورد برنامه ایست که او طراحی کرده است. برنامه شنبه پانزدهم ژانویه روی صحنه می رود. ودر این مکان:

 

با شناختی که از این جوان دارم دیدن این شب را به شدت توصیه می کنم. این هم جزئیات ماجرا:

UMA NOTA January 2011 w/ Maracatu Mar Aberto & DJ Medicine Man + More...


The first party of the new year that brings incredible music, true artistry, and joins tribes from around the world into one night of liminal bliss and dance.
Uma Nota Jan 2011 celebrates culture in the public domain and our collective poetry in motion. Spread the news, please forward

 

featuring:

MARACATU MAR ABERTO (live)
dj MEDICINE MAN
+
dj GENERAL ECLECTIC
dj ARTY B


Gladstone Hotel Ballroom, 1214 Queen St. W.
$5 to the first 50 people before 11 p.m.
$10 after that
Doors 10 p.m.

MARACATU MAR ABERTO

Live Afro-Brasilian Rhythms & Song w/ special guests.
The 'repercussions' of traditional rhythms planted in a new land where they grow and flourish in a climate of creativity and talent. Expect a high energy show of beat, melody and enchantment.

Special guests: The Santeria/Orisha drumming and chanting of Reimundo Sosa. Born in Havana, Cuba, Reimundo began learning to play percussion in the street when he was 6 years old. O
n trumpet, Jonathan Challoner.
Effects, vocals, bass, raw rhythms and antics by Mar Aberto. Vocals Jerus Nazdaq, Jess Semedo, Bemnet Teklejohanes, Carlos Cardoso.
http://maracatumaraberto.com/
http://www.facebook.com/pages/Maracatu-Mar-Aberto/125648890820495

DJ MEDICINE MAN

The host of CIUT's NO MAN'S LAND has earned a reputation among a loyal audience for unique, groove-driven explorations into the evolution of world music & global electronica. His sets explore rhythms and textures through primitive & progressive beats, always challenging cultural boundaries & musical traditions. Medicine Man is instrumental in pushing global music forward and exposing the international airwaves to the best artists in the scene. Expect to Groove.
http://www.myspace.com/medicinemanradio

With Resident
DJ GENERAL ECLECTIC
Our resident eclectic maestro cooks up a one of a kind polyrhythmic concoction each Uma Nota, opening minds and moving bodies with his energetic and daring selections.
Expect everything from Afrobeat, Funk & Ska to Dancehall, 4/4 & Latin Cookers!
(Freedom Time, Uma Nota, Footprints)
http://www.facebook.com/group.php?gid=5429514553
http://www.djgeneraleclectic.com/

& Opening DJ Set by: ARTY B (aka Who Wants A Me-Neta?)
The main man behind local Psychedelic Groove Merchants "Dub Monkey"; expect a hypnotic journey through the wild side of dub-based, world groove beats.

Custom visuals and graphic design by General Eclectic

 

نوشته شده توسط بال در ساعت 6:48 | لینک  | 

 

امروز رسمن در یک موسسه مشغول به کار کردم. موسسه ای که به ما دوره می دادند برای یک کلاس با من تماس گرفتند. خوشحالم که از بین آن همه کانادایی من را انتخاب کردند.

مدیر کتابخانه هم از من تشکر کرد برای کار دوران تعطیلات و گفت که مصمم است مرا حفظ کند حتی به صورت نیمه وقت.

کلاس های خصوصی ام جا افتاده اند.

از فردا به دوتا از شاگردان قدیم در تهران با ooVoo درس می دهم.

چند شب پیش یکی از دوستانم در تورانتو به من پیشنهاد همکاری داد برای ترجمه و ویراستاری مجله ای که می خواهد در تورانتو در آورد.

و امروز اولین چک های حقوق کانادایی ام را در حسابم گذاشتم.

تمام

   

نوشته شده توسط بال در ساعت 8:46 | لینک  | 

(قبل از شروع این پست از تمام دوستانی که برای نوشته ی پیشین نظر داده بودند تشکر می کنم. تک تک جواب نمی دهم چرا که همان طور که می بینید، موضوع دشوار است و پر پیچ و خم و نظرات رنگ رنگ و ناهمگون. پس با احترام به تمام نظرات، کلاه از سر بر می دارم و تشکر می کنم.)

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

ضربه ی اول بدنی وقتی پا به این سوی می گذاری خواب است آمیخته با خستگی پرواز. دو سه روزی اندامت را گم می کنی. بدن غذای بیشتری می طلبد و تو می دهی. شکر و الکل. کمک می کند.

راه که می افتی هوای کانادا مثل مار دورت می پیچد. هوای تهران نرم است. هوای این جا وحشی. نامهربان و بی دریغ. هوای تهران خسیس است. ما انتهای تابستان رسیدیم. آفتابش کج شره می کند توی چشم هایت. کرم ضدآفتاب. عینک آفتابی. این جا به طبیعت نزدیک تری. در دلش.  اندامت این را می فهمد. و از کوری چشم آلودگی تهران، اکسیژن را هوار می کنی توی ریه هایت. هوای این جا تا اندازه ای هم قات است. آفتاب است/ابر می شود/ باران می آید. و زمستانش که معلوم است. و باد بربر تورانتو. هوای این جا کمی عصبانی ست. و برای همین بدنت را کمی جمع می کنی. اگر استخوان درد و روماتیسم داشته یاشی، بیشتر هم جمع می کنی. مثل برزیلی ها خرامان نمی روی. یا مثل ایرانی ها داش مشتی. سیستم استخوانی کمی عقب می کشد. یا این که مثل تپل-دهاتی های خودشان دوپینگ کنی با غذای چرب و الکل و قهوه و مافین تا سینه سپر کنی در مقابل هوا. 

تورانتو خشک است. با باد شلاقی. پوستت را می پکاند اگر خشک باشد. از استخر که می آیم از مرحمت کلر چند بار مرطوب کننده مصرف می کنم. امان از دور چشم. 

استرس اولیه که می تواند بدن را نفله کند. ما گذشتیم از لب تیغش. ورزش که بایدی ست. بد افت کر بدنم. تهران سه بار در هفته شنا می کردم. هر بار یک ساعت و نیم. بی مکث. دو هفته ی اول این جا که هیچ. شرو ع که کردم دوباره بدنم قفل شده بود. استرس بدن را انداخته بود. کار داوطلبانه را که گرفتم ۴۵ دقیقه شد. کار در کتابخانه ۱ ساعت. اولین شاگرد دوباره یک ساعت و نیم.

داستان ویروس های اولیه هم که روشن اشت. با هم داستانی استرس.   

تشک های کانادا موضوعی پیچیده اند. از ۲۰۰۰ دلار به پائین قاتل کمرند. باد/سرما/استخوان درد/تشک ۶۰۰ دلاری/کمر درد/ کابوس/ کمر درد/ کابوس بیشتر/کمر درد. و باز هم فقط ورزش. توی سر بدن باید زد که بجنگه. وحشی شنا می کنم. مثل بنز از کنار این کانادایی ها رد می شم. هنوز کمی کمر درد. 

میزان غذایت را گم می کنی. چون اصولن غذایت را گم می کنی. فکر می کردم که در کانادا هر چقدر بخوری چاق نمی شوی. مثل یابوی بی مهار. شکلات. شکلات. درمان غصه های مهاجر. و حریف سرمای این دیار. من لاغر هم شدم کمی. و بعضی ها منفجر می شوند ناگهان بعد از چند ماه. بدن گول می خورد انگار کالری در کانادا کالری نیست. 

یک سال قبل از آمدن، مشکلات عدیده ی جهازهاضمه داشتم. آب و هوای تورانتو آب بر آتش بود. معجزه. دوباره مثل ۱۸ سالگیم. 

مقاله ای خواندم در مورد قوای جنسی بعد از مهاجرت. در درصد کمی می ماند همان که بود. و در بقیه یا خشک می شود و یا چند برابر. قمار خطرناکی ست.

          

  

نوشته شده توسط بال در ساعت 7:39 | لینک  | 

 

دوستم که هفت ماه پیش به کبک آمده بود به ایران بازگشت. معلم بسیار موفق زبان. ساعت ها صحبت می کردیم در مورد این سفر قبل از رسیدن به این جا. چه نقشه ها. چه برنامه ها. دلیلش بسیار ساده و قابل فهم بود. "سوار مترو که می شم، بی کار و بی عار، یاد این می افتم که چقدر مفید بودم در ایران. که چار نفر به من احتیاج داشتن. احساس می کنم دیگه این من نیستنم که برای زندگیم تصمیم می گیرم. برای دخترم. برای کارم. کاری که اصلن ندارم. توی جریانی افتادم که اون سرش نا پیداست. این سرشم که فقط خرج پول های با زحمت در آمده است. دیگر نمی توانم."

قضاوت با شما. این تنها یک گزارش است.    

نوشته شده توسط بال در ساعت 5:6 | لینک  | 

 

 

این پی دی اف اطلاعات جامعی می دهد در مورد مفهوم زن آزاری در رابطه ی جنسی و نحوه ی مدیریت آن در کانادا.  

کتابچه را از اینجا دانلود کنبد.

(و توضیحی در مورد کنسرت شب پیش که انجام نشد. من هم در جریان نیستم چرا کنسرت لغو شده اما آن قدر دیر فهمیدم که زمانی برای خبر رسانی نماند. با کمال عذر خواهی.)

 

نوشته شده توسط بال در ساعت 19:38 | لینک  | 

 

 

در کالجی که دوره ی  تدریس ESL می دیدم (که به میمنت تمام شد این هفته)، با یک خواننده ی راک آشنا شدم به نام Bradely Tyler. بعد از دو فقره آبجوی اصل ژاپن، "برد" آلبوم اش را به من داد. به آلبوم که گوش کردم یک نفس راحت کشیدم که آدم هایی هم در کانادا هستند که مشکلات این سیستم را می بینند و در مورد آن سخت نگرانند. علارغم مشکلات گه گاه موسیقیایی اثر، lyrics اثر واقعن استادانه نوشته شده است. که البته کار خود "برد" است.

تصمیم گرفتم نقدی بنویسم بر آلبوم "برد" و برای اطلاعات بیشتر مصاحبه ای را ترتیب دادم. در همین حین به ذهنم رسید که مصاحبه را به گونه ای ترتیب بدهم که چیزی هم به خواننده های وبلاگم ارائه کنم. از طرف دیگر چندین خواننده شکایت کرده بودند که چرا قبل از رفتن به رویدادهای فرهنگی چیزی نمی گویی و همه را می گذاری برای بعد. گفتم این فرصت خوبی ست برای این که آن ها را هم خبر کنم از ماجراجویی های فرهنگی ام. بعد از دو سه هفته کار، برنامه ی بعدی ام شوی "برد" است روز ۲۶ دسامبر. خوشحال می شوم لبی با دوستان تر کنم. 

مصاحبه ی کامل را می توانید در انتهای این پست گوش کنید. اما فراز هایی را اینجا به فارسی بر می گردانم. 

     

 

از "برد" می خواهم که توصیفی اجمالی ارائه کند از دنیای موسیقی تورانتو. می گوید:

-- تورانتو یک شهر بزرگ چند ملیتی ست و مهمترین خصیصه ی صحنه ی موسیقی تورانتو هم همین رنگارنگی فرهنگی ست. شما در تورانتو می توانید به همه چیز گوش دهید. به "پرتغال کوچک" می روید، موسیقی برزیلی می شنوید. به محله ی یونانی ها می روید، موسیقی یونانی دارید و بقیه ی ملیت ها هم همین طور.

از طرف دیگر دسته بندی دیگری هم از موسیقی تورانتو می توان ارائه داد. در تورانتو می توان هم به کنسرت های آن چنانی جهانی دسترسی داشت هم به موسیقی مستقل و زیر زمینی. 

تورانتو قلب موسیقی کاناداست و مونتریال تنها رقیب تورانتو به حساب می آید. 

از "برد" در مورد جایگاه موسیقی خودش در این پهنه می پرسم. می گوید:

-- موسیقی من indie rock است (نوعی راک فقیر و مستقل). این نوع موسیقی در کانادا جایگاه حقیرانه ای دارد. هیچ نوع حمایت مالی نمی شود، به هیچ محل یا قومیتی تعلق ندارد، و سالن های نمایش این نوع موسیقی هم یکی یکی بسته می شوند. 

از او می خواهم در مورد آلبوم اخیر band به نام Last Friday Night صحبت کند. می گوید: 

--این یک روایت بلند است از به بلوغ رسیدن. سفر آگاهی. سفری شاید دردناک اما آگاهی دهنده. این آلبوم را می توانید در وب سایت من گوش دهید. 

آثار هیچکس، نامجو، بابک میرزاخانی، کیوسک و رعنا را چند روزی پیشتر به "برد" دادهام برای گوش کردن. نظرش را می پرسم در مورد موسیقی امروز ایران:

--محشر است. تصور عمومی در مورد موسیقی ایران، مخصوصن بعد از ۱۱ سپتامبر، تصور یک موسیقی دولتی و سانسور شده و در بهترین حالتش موسیقی موزه ای ست. اما آن چه من شنیدم دقیقن مخالف این است. یک موسیقی مدرن و به روز. واقعن تحت تاثیر قرار می دهد حتی بدون درک واژگان.

"برد" صحبتش را از موسیقی ایرانی به نظراتش در مورد ایرانی هایی که در تورانتو دیده است چنین وصل می کند:

--در میان اقوام ساکن در کانادا، ایرانی ها از با حال ترین هایشان هستند. مخصوصن وقتی آن ها را با خاور میانه ای ها دیگر مقایسه می کنی به راحتی متوجه می شوی که ایرانی ها چقدر باز، روشن، و تشنه ی یادگیری هستند. ممکن است دولت ایران عقاید خشکی داشته باشد اما ایرانی هایی که من دیده ام هر چه بوده اند غیر از بسته و دگم.

           

 

 "برد" روز یکشنبه ۲۶ سپتامبر-Boxing Day- تمام آلبومش را در صحنه می خواند.  باکسین دی را انتخاب کرده و می گوید که به اعتراض به مصرف گرایی احمقانه ی جامعه ی کانادا. ورود رایگان است یا حداکثر ۵ دلار.

 برنامه در مکانی به نام Sneaky Dee's اجرا می شود. این بار به خودی خود جای جالبی برای دیدن است. سال هاست یکی از مراکز موسیقی متفاوت و ایندی ست. همچنین این بار پاتوق ضد فاشیست ها و ضد نژادپرست ها هم بوده است. غذای مکان هم تم tex-mex (تگزاسی/مکزیکی) دارد. اطراف ساعت ۹.۳۰ شروع به خواندن می کند. این هم آدرس محل:

 

از اینجا هم واژگان ترانه ها را دانلود کنید. تمرین خوبی برای زبان است.

 

این هم مصاحبه ی من و "برد":

نوشته شده توسط بال در ساعت 19:34 | لینک  | 

 

یکی از مواهب کانادا (و زرنگی های کانادایی ها) این است که وام گرفته اند از سرمایه داری و سوسیالیسم هردو. این یعنی یک اقتصاد بسیار پویا و در عین حال مواهب رایگان و نیمه رایگان و وامی و کمک هزینه ای مثل سیستم پزشکی رایگان، سیستم آموزش رایگان، حقوق بی کاری، کمک هزینه های تحصیلی و غیره.

این مواهب دو سیستمی بودن اقتصاد کانادا اما تنها یک روی سکه است. این سکه رویه ای زنگ خورده هم دارد که تمام نقص های هر دو سیستم است. تمام شکایاتی که در مورد سیستم پزشکی کانادا می شنوید به خاطر لبه ی سوسیالیستی اقتصاد کانادا ست. کهولت و فربه ای سیستم دولتی، تسویه نشدن سیستم از آدم های نه خیلی باهوش و مشکل فرار مغز ها در کانادا (تمام کانادایی های موفق در آمریکا زندگی می کنند) مثال ها یی از اشکالات سیستم حمایت دولتی هستند.

برای کسی که از ایران به کانادا می آیند این قسمت اشکال چندانی ایجاد نمی کند چرا که ما از فرهنگی چنان مرکز گرا و کنترلی (و مشکل دار) می آییم که این اشکالات برایمان چندان جدی جلوه نمی کنند (البته به جز قضیه ی سیستم پزشکی). 

چیزی که شخصن مرا (علارغم شناختم از زبان انگلیسی و فرهنگ غرب) غافلگیر کرد، ورودم از یک اقتصاد نیمه فئودالی-نیمه صنعتی در ایران به یک اقتصاد سرمایه داری در دوران کسادی بود. 

ایران که هستی به خاطر شرایط سخت زندگی در ایران و نا آگاهی نسبت به سیستم اقتصادی کانادا این را جدی نمی گیری. می گویی "هر کاری می کنم. فوقش دربون می شم." اما حقیقت تلخ این است که این جا به راحتی دربان هم نمی شود شد. برای دربان شدن باید یک مدرک گرفت، باید زبان دانست، باید مدام لبخند زد و باید به مدیران خود مدام ثابت کرد که من بهترین دربان شهرم. 

این به این معنا نیست که این جا نمی توان موفق شد. ایرانی های بسیار موفقی را دیده ام  در کانادا به خصوص در سیستم های دانشگاهی و تجارت. منظور من این است که ما برای فرا گرفتن کارکردهای این سیستم اقتصادی باید از خانه ی اول شروع کنیم. و این یعنی یک سقوط کلاسی در طبقات اجتماعی. این گویا آش کشک خاله هم هست و چاره ای هم ندارد. حقیقت این است که اگر از تهران به قزوین هم مهاجرت کنید کسی برایتان کف نمی زند و باید بازی را از اول شروع کنید. 

این بازی اما برای ما در کانادا در بدترین دوران تاریخ سرمایه داری صورت می گیرد. دوران کسادی بازار. التماس فروشنده ها به خریدار بی پول. تبدیل کمپانی ها به برده داران مدرن (و کارمندان:برده ها)، خرید و فروش انسان با دلار و سنت. فوج فوج آدم های تنها و بیگانه شده. آدم های مسخ. مغزهای تعطیل. و کار کردن برای بقا. این همه در یک سو و در سوی دیگر یک کانادای اشرافی که هر روز فربه تر می شود. 

سرمایه داری کانادایی نسبت به سرمایه داری آمریکایی بسیار تنبل تر است (به خاطر وجه سوسیالیستی آن). این کار را برای آدم های باهوش تر از معمول سخت تر هم می کند چون استقبال از آن ها بسیار کند تر به عمل می آید به خاطر رقابت پایین تر. 

این ها را ننوشته ام که کسی را از مهاجرت ناامید کنم. این به نظر من واقعیت امروز اقتصاد کاناداست (و کلن غرب). مهاجرانی که بتوانند با این سیستم کنار بیایند حتمن موفق می شوند. و کسی چه می داند؟ با خروج از کسادی جهانی شاید که تمام بازی عوض شود. 

            

نوشته شده توسط بال در ساعت 20:34 | لینک  | 
 
webgozar